:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 

رها می کنم خود را ، به!
همین، چاره زمان است
و قابی جدید که آن طرف‌تر منتظر منست
که اصلاً نه ضلعی
                   نه اندازه‌ای و
                                 نه چیزی دارد !

.

.

.

خیال ست ...



:: برچسب‌ها:
پنجشنبه ٥ آذر ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )
..

بگذار

بگذاراندکی هم این غریزه در پی بازی برود

بگذاز که تنهایی تو هم

اندکی

هر چند ناچیزباور کند بودن من را



:: برچسب‌ها:
پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤ ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )
..
باید فکر کنم
باید هم زیاد و عمیق... فکر کنم
وقتی که می خندی
چه اسمی می تواند توصیف تو باشد ؟!!
 


:: برچسب‌ها:
پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )
..

گاهی

به روزهایی فکر می کنم
که از ایستادن خسته شده م
و صندلی اتاقم نیز 
از نشستن من به رویش
.
.
آری
چیزی در درونمان جریان دارد
او
من
هر دو خواهان برگشتن به اصل خویشیم
او به تنه ی درختی برای نگه داشتن میوه ها
و من
به دوران سادگی کودکی ها

 


:: برچسب‌ها:
پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )

نوجوانی ما با  هر جمعه از صبح در انتظار “پزشک دهکده “دیدن گذشت...
آن وقت‌هایی که هنوز تلویزیون و شبکه‌هایش را می‌شد دوست داشت و دید. ..
همان وقتهایی که پزشک دهکده می‌دیدیم و خودمان را به جای شخصیت‌ها می‌گذاشتیم.

بله ... نوجوانی ما با “خاطرات امیلی” گذشت. با دردسرهایش ...؛ شیطنت‌هایش و با نوشته‌هایش....
و در روزهای نوجوانی ما تنها روز تعطیل جمعه بود و بوی جمعه هم با بوی تمام روزها فرق می‌کرد ...
در نوجوانی ما آش‌های خوشمزه‌ی مادر بزرگ بود و طعم چایی‌های دم شده توی قوری‌های گل قرمزی چینی.
دنیای ما دنیای بازی‌های واقعی بود. 
دنیای دوستی‌های واقعی .....
دنیای مزه‌های واقعی....
میوه‌های واقعی....
برنج‌های واقعی....
مرغ‌های واقعی....
نان‌های واقعی....
و عشق‌های واقعی...

 

و فاصله‌ی زیادی‌ست
بین ما که تا سیزده چهارده سالگی هنوز لی‌لی بازی می‌کردیم و نمی‌دانستیم خیانت را با کدام ت می‌نویسند ... با نوجوان‌های امروزی که “حریم سلطان” دیده اند و طرفدار خرم و دسیسه‌هایش بودند و گوشی‌های لمسی و لپ تاپ دارند...
و دنیایشان بیشتر از اینکه واقعی باشد مجازی‌ست...
نوجوان‌هایی که حالا به جای اینکه از برف زیاد تعطیل شوند از آلودگی زیاد هوا تعطیل می‌شوند. 
نوجوان‌هایی که به جای اینکه به دنبال بیست باشند دنبال همان نمره ده می‌گردند...


پ.ن:
راست می‌گویند پدرها مادرها مادر بزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها..

حق دارند...
بله .. حق دارند بگویند که خوش بخت‌تر بوده‌اند....
و راحتی با خودش خوش بختی نیاورده است. که واقعی‌تر بوده‌اند…

و حق داریم ما....
و حق داریم که سال‌های بعد به نوه‌هایمان نگاه کنیم، آه بکشیم و فکر کنیم که ما از آن‌ها بیشتر نوشته‌ایم و بیشتر خوانده‌ایم. 
بیشتر زیر باران و برف بوده‌ایم و بیشتر هم هندوانه‌های واقعی خورده‌ایم. 
بیشتر گوش داده‌ایم. بیشتر “نفهمیده‌ایم” و بیشتر هم ... زندگی کرده‌ایم.



:: برچسب‌ها:
شنبه ٤ مهر ۱۳٩٤ ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )