:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 

باز در جوي زمان

غرق تماشاي توام در عالم خواب

سيماي تو را

با شبنم صبح

مي شويم

ديگر

مرا پر پر واز نيست

ديگر

مرا آرزوي ديدن

موقع ريختن همين چند دانه خوراكست

باز به نگراني مپرس

پرهايت كو؟

ديگر پر پر شده ام

و چشم نويدم را

به نگاهي تر كردهام

اين سو نه .آن سو نه.......

مثل برگي كه ز شاخه به زمين ميريزم و باز

رازي نگفته را

با نقش تو ميگويم

من

در تو به دنبال هويتي ميگردم

كه تو

ز من پوشاندي

من زنده به اندوهم و تو

در دشت دگر

گل افسوس ز برايم مي كاري

ولي باز من مي آيم

مي آيم و مي بويم و ميخواهم

و باز

آهسته تر از نسيم

ز خيالت مي روم



:: برچسب‌ها:
پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۳ ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )