:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 
يه روزائي دل آدم براي يه چيزائي ميگيره ،يه وقتائي آدم ميخواد هست و نيست خودشو بده تا اون چيزي رو كه آرزوشو داره به دست بياره،اما نميدونم چرا وقتي من خواستم همه چيزم رو بدم تا به يك دونه آرزوم كه رسيدن به تو بود رو بدست بيارم ،تو ،
نذاشتي يا دست ناپيدا ي روزگار ؟!….
آدميزاد آرزو زياد داره و به خاطر نوع باطنش ميخواد به همه اون آرزوها برسه ،ولي من همه آزوهامو در خودم كشتم و فقط يه آرزو رو براي خودم نگه داشتم ، اونم رسيدن به وصال تو بود؟اي خدا ااااااااااااااااااااااااااااااااااا …… چرا ؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟.
نازنين ببين با من چه كار كردي ،با من كه ………. ، چرا ؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر اوان زندگي يك آدم چرا بايد اينگونه ملول باشد،اينگونه در فكر رخت بر بستن از دار دنيا باشد و اينگونه تار ببيند ،آسمان را ،درخت را ………. ،طراوت زندگي را .
اينگونه نازنين در رنج گذاشتي مرا ،اينگونه اين دل رسوا شده در پيشت را در سوگ هميشه از دست دادنت گذاشتي و بر خاطرات نيلوفري رنگ بر جا مانده از خودت رنگ سياه را مخلوط كردي ،ولي كاش ميدانستي من در همين رنگها غرقم و حال كه تو رنگهاي ديداري مرا از زندگي تيره كردي ،نفهميدي كه من به همين رنگها زنده ام .
كاش ميفهميدي…………………………………….




:: برچسب‌ها:
دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳ ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )