:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 

شب كه مي شود،خدا چراغ ماه را روشن مي كند تا من در حضور چشم هاي كنجكاو ستاره ها براي تو نامه بنويسم.كاغذم برگهاي درختان است و مدادم شاخه اي ترد و تازه.

شب كه مي شود،خيال تو در اتاقم راه مي رود و همه اشيا جان مي گيرند.پروانه هاي خشكيده بال زنان از دفترچه ام بيرون مي آيند،پرده ها از شيشه ها هم شفاف تر مي شوند و من مي توانم خودم را در همه آينه هاي ناشناس تماشا كنم.

 محبوب من گاهي حتي يك كلمه هم ندارم كه برايت شعر بگويم و گاهي هزاران كلمه در دستان من است،اما باز نمي دانم چه بسرايم كه شايسته تو باشد.آن وقت به قناري ها حسوديم مي شود كه از من شاعرترند.

كاش تخته سنگي بودم كه خانه اش در آغوش درياست يا بنفشه اي كه هميشه لب جوي را مي بوسد و يا خيابان ساكتي كه پيوسته خواب قدمهاي تو را مي بيند.

كاش ترازويي براي اندازه گيري دلتنگي و عشق وجود داشت.كاش مي توانستي در روياهايم بخوابي و در آرزوهايم بيدار بشوي.كاش بين لبهاي من و لبهای گرم  تو هيچ فاصله اي نبود.كاش به جز تاخير ديدار،هيچ گله اي نبود.

نازنين من،عاشقانه دوستت دارم...عاشقانه می پرستمت...چشم براه بازگشتت از سفر هستم...



:: برچسب‌ها:
شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳ ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )