:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟؟؟؟

 

گفتم: بدون چشم تو هميشه ويرانم ، آبي‌تر از نگاه تو پيدا نمي‌شود ،

دريا بدون چشم تو معنا نمي‌شود ،

 

گفتی: اما… افسوس كه بين ما فاصله اي است. فاصله اي كه عشق من

و تو را زير سوال مي برد. عاشقت هستم اما فاصله بين من و تو اين

رنگ عشق را كم رنگ كرده و اسير خودش كرده است.

 

 

گفتم : ولی من همان آسمانم كه عاشق تو هستم اي دريا.من همان

آسماني هستم كه گاه ابري هستم گاه آفتابي ، گاه به رنگ چشمهایت

آبي هستم وگاه مهتابي.... وقتی به عمق دره چشمهای تو نگاهی      

میاندازم و با خود فکر میکنم  آیا میتوان تا انتهای این دره آبی سفر کرد

و بازگشت؟ ! احتیاج به طنابی ،و یا ریسمانی دارم  که از استحکامش

مطمئن شوم ،طنابی که مدتهای مدید مرا تحمل کند، ساییده نشود ، پاره

نشود و در ضمن تا انتهای فرود مرا همراهی کند ، بعبارتی بلندای آن

هم کافی باشد .

 

گفتی: اما راه دشواري است ... ، سفر پر از حادثه اي در پيش داری ....

 

گفتم : درياب مرا كه لمس عشق برايم روياي پر دردي گشته است و

بوي  ناآشنايي را در سرم مي اندازد كه براي در بر كشيدنش بايد  به

هزاران آسمان هم آغوشي ديگر دهم . اي همسفر عشق در اين سفر پر

حادثه دستت را از من جدا نكن.....

 

گفتی : چی شده که اینقدر پروانه ای شدی؟؟؟

 

گفتم : امروز بعد از چندين ماه مي خوام با خودت حرف بزنم..کسي که

اينجارو به خاطرش راه انداختم.... آره خودت!! واسه همين مي خوام

باهات راحت حرف بزنم... میخواهم بتی را که با دستهای خودم شکستم

دوباره باز سازی کنم  من عاشق تو هستم تو همان ستاره اي در اوج

آسمان رویاهایم هستی… که من هر شب تو را در آسمان رویایم مي

بينم و تو نيز هر شب شبم را می درخشاني ، وبادرخشندگيت… مهتاب

را گوشه گير مي كني…!

 

گفتی : اما بين ما فاصله است …! فاصله اي كه هيچ گاه محو         

نميشود....

 

گفتم : اما من و تو فاصله را مي شكنيم…فاصله بين ما اهميتي ندارد…

 

گفتی : خسته شدم از عشق ، از عاشق شدن…! از انتظار .... !       

مي خواهم بدون غم زندگي كنم مي خواهم با همان درد هاي تنهايي ام

بمانم و بسازم…! نمی خوام رفیق نیمه راه باشم  هیچوقت ولی خسته

شدم از انتظار .... می دونی آنقدر دل نازك و حساس شدم كه براي خودم

هم قابل باور نيست. از هرچيزي ميرنجم، هر چيز كوچيكي بغض توي

گلوم را شديدتر ميكنه، هر اتفاقي اشك را مي نشونه توي چشمام. ولي

گريه نميكنم. نه!... الان فقط به يك همزبان احتياج دارم، يك تكيه گاه ،

يك همدرد. يك دوست! كسي كه همونقدر كه با خودم روراستم بتونم

باهاش روراست باشم. كسي كه بتونم از تمام اون چيزايي كه توي دلم

تلنبار شده باهاش حرف بزنم. كسي كه وقتي باهامه خود خودم باشه و

خود خودم رو بخواد ... خود اصليم! كامل كامل. نه اينكه نيمي خودم

باشه و نيمي ديگر پشت يك نقاب ..... 

 

 

گفتم : مگه غیر ازتو کسی هست ؟؟؟؟ مگه غیر از تودلم برای کی تنگ

است ؟؟...... ایکاش ... ایکاش اینجا بودی ؟؟..... آره  ایکاش اینجا

بودی ؟؟ مگه غیر از تو دوست داشتم کس دیگه ای اینجا می بود  ؟؟

مگه دارم برای کی مینویسم ؟؟ نه . برای کسی نامه نمی نویسم . برای

هیچکسی نامه نمی نویسم . نامه برای تو هست ...... جواب کسی رو

نمیدم . جواب هیچکس رو نمیدم ؟؟ جواب تو رو میدم ......... نکنه به

هوای اینکه دارم برای تو نامه مینویسم ، فکر میکنی دارم با کس   

دیگه ای حرف میزنم ؟؟

 

گفتی : تو برای من همان آقای توی قصه ها بودی که یک روز از توی

برفها آمد کسی که پشت يک زمستان جا مانده بود!و یک آدينه روز

زمستانی از پشت آنهمه سرما آمد و دستهايش را به انگشتهای هميشه

رنگی من آشنا کرد و انگشتهای من شد پر از شکوفه! و دنيايم پرشد از

عطر گل يخ و پر شد از عطر يک روز عيد و دنيايم چه ساده شد و

عاشقانه ! و عاشق شدم چه ساده و کودکانه! تو را از همه بيشتر

دوست داشتم! وقتی که می پريدم بغلت و سرم را لای سينه پر از مويت

اينور واونور می کردم يک بويی ميدادی که نگو بوی بستنی قيفی و

شايد هم بوی آبنبات از همان خارجيها که توی قوطی می فروختند!

خيال تو که به سراغم می آمد ديگر من نبودم . خيال تو که می آمد

همراه خودش برايم دو بال می آورد دو بال شيشه ای و نازک که با آن

بروم دم پنجره باز اتاق و بپرم بيرون. بروم به جايی که هيچ شبيه اينجا

نبود! مرا با خودش ببرد به آنجا که همه اش رنگ است و نورهای

قشنگ! آنجا که ماهيهای حوضش هزارو يک رنگند آنجا که گلهايش از

جنس بلورند لطيف و براق ! انجا که آدمهايش راه نمی روند پرواز می

کنند و ابرها ی پنبه ای همين جاست همين جا دم دست! و خيال تو با دل

کوچک من به کجا ها که نرفت و خيال تو با دل کوچک من چه ها که

نکرد!!!!!!

 

 

گفتم : چیزی که تو درباره من میدانی یا روزی خواهی  فهمید اینست که

من همیشه سعی کرده ام خودم باشم . ساده و بی پیرایه .... همه وقت

من صرف معنی کردن دلواپسی هایی میشه که سعی  می کنم در چشمان

تو جستجو کنم. همه فکر من صرف نوشتن احساساتی میشه که تلاش

میکنن تو رو به یادآوری وا دارند . همه نگاههای من صرف دیدن

چیزهایی میشه که سعی در تسخیر کردن روح تو دارند و نمیتوانند ....

همه زندگی من صرف ساختن احساسی میشه که این روزها سعی میکنم

برآن غلبه کنم اما نمی تونم .... ميدونم خيلی وقتها می شد که اذيتت 

می کردم خيلی وقتها دلتو رنجوندم ولی اينو يادمه که با هم خنديديم !

برای هم از ناراحتيهامون گفتيم و به هم فکر کرديم! اما خوب ديگه این

هم یه دورانیه ... و هر دوراني شيرينيش، تلخيش، خاطراتش، همه

چيزش مخصوص همون دورانه و اگر همون اتفاقات در يك زمان ديگه

براي آدم بيافته شايد كاملا يك احساس ديگر در آدم به وجود بياره..

تموم اينها هم بخاطر اين هست که خيلی از اخلاقیاتت شبيه من بود عين

خود من بود بی اغراق‌!خيلی چيزا رو يادم دادی! من اشتباه نمی کنم به

تو ايمان دارم که خوبی ! می دونم که منو میفهمی ....

 

 

گفتی : هر کداممان پی بهانه ای گذرمان به این دنیای جادویی افتاد . هر

کداممان برای پيدا کردن چيزی و یا برای به خاطر آوردن گذشته

خودمان و شاید برای مرور کردن يادی قديمی پايمان را توی اين کوچه

گذاشتيم هر کداممان پی نیازی قدیمی آمده بوديم شايد! پی هم صحبتی که شايد هيچ وقت ما را نخواهد شناخت . ما هردو  زمانی پايمان به اين

کوچه باز شد  که برای هم غریبه ای بودیم ... غربیه ای که به آشنایی

قدیمی بدل شد گاهی توی شبها ی طولانيش تا صبح خنديديم گاهی از

پشت همين شيشه زار زار گريه کرديم گاهی همدیگر را دل داری داديم

گاهی هم دل همدیگر را بد جور شکستيم! گاهی هم چه دروغهای  

معصومانه ای به هم گفتيم! من و تو ساکنان اين کوچه بن بست توی

این دنيای مجازی خودمان پی چه دلتنگيهای کهنه ای که نمی گشتيم !

دنيای واقعی ما را چه کسی از ما دزديد! دنيای ما را با خودش به کجا

برد ؟ ولی می دانی ؟؟

توی تاريکی اين کوچه بن بست راحت تر می شود دل بست عاشق شد

می شود هر دروغی را باور کرد می شود راحت تر گريه کرد و شايد

بشود راحت تر فراموش کرد!!!!!!

 

           

گفتم : تاريکی اين کوچه بن بست خيلی غريب است! کسی که واقعيت

دارد می شود او را لمس کرد به صورتش دست کشيد و خطوط صورتش

را از بر شد.

اما در این کوچه بن بست همه افراد تاریکند و مجازی نمی شود به

صورتشان دست کشید و خطوط صورتش را از بر شد ....

مي دونم شرايطت خيلي بده و مي دونم که يکيو مي خواي که فقط

حرفاتو بشنوه اصلا بيا قراری با هم بگذاريم هر وقت که به دستهايت

نگاه کردی جای دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو

خالی مانده است.

 

گفتی : درست مثل بچه ها می مانی مثل بچه هایی که لبهايشان را جمع

می کنند و آماده گريه کردن می شوند !!! به بچه هایی می مانی که

چشمهاييت برق شيطنت می زند . وقتی که من هم توی اين بازی با تو

هم دست می شوم و تو مرا بيشتر وبيشتر از آنچه که هستم لوس     

می کنی !!!و درست مثل خود بچه هایی می مانی وقتی که صدايت را

کلفت می کنی که مثلا جدی شده ای!يعنی که اصلا شوخی نداری و از

اولش آدم بزرگی بوده ای !!!

 

گفتم :یادت میاد در ميان جاده ای پر از کوه و درخت که پيچ می خورد و

پيچ می خورد و بالا می رفت و ميان درختها گم می شد در کنار من

بودی ! با هم حرف می زديم .... تو با من حرف می زدی ... و من مثلا

کوه را نگاه می کردم! و آخرين جنون مشترکمان ..... اينرا خوب از برق

چشمهايم فهميدی ! وقتی که آدم تب دارد سقف اتاق انگار می آيد

درست ده سانتی صورت آدم! انگار همه چيز کش می آيد دراز ميشود

وچسبناک !

انگار که نفس آدم می آيد درست پشت رديف دندانها همان جا می

ايستد!!!!! اون روز من تب داشتم

    گفتی : کاش اصلا نگاهم نمی کردی وقتی که سرت را بالا کردی و باچشمهایت نگاهم کردی!و به من که داشتم با حرص دندانهايم را روی

هم فشار ميدادم وسرم را به نشانه تاسف تکان ميدادم چه ابلهانه

خنديدی درست مثل بچه کوچک پررويی که کار بدی کرده باشد که

خودش هم بداند و باز با پررويی ادامه دهد!کاش آنقدر نفهم نبودی و

ساده ! کاش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خيلی دوست داشتم که می شد کمی با هم حرف بزنيم من نگاهت کنم و

تو حرف بزنی از خودت از احساست....

راستش را بخواهی ديگر کمتر توی دلم با تو حرف ميزنم

 

گفتم :  اما من از لحظه اي كه با تو آشنا شدم ، بهترين لحظات    

زندگی ام بود ، درهمان لحظه اول كه تو را ديدم عاشقت شدم , عاشق

آن چهره ماهت شدم ,عاشق آن  چشمهاي زيبايت شدم ، عاشق آن قلب

تنهايت شدم . عاشق مهري كه مي جوشد در دلت ، صفايي كه موج

ميزند در چهره ات وتورامحشركرده است .

خندان بودنت صفايي است كه در چهره مهربانت موج ميزند، موج

شادي ، موج رهايي ، رهايي از غصه و تنهايي. هرچه بگم  كم گفتم و

نميدانم چگونه با اين واژه هاي كوچك احساسم را برایت معنايت كنم ...

 

 

 

گفتی : امروز دل من گرفته مثل هوا، انقدر دلم تنگه نمی تونم بگم چقدر

، تمام وجودم شده بغض ، همشو قورت می دم . دلم آنچنان گرفته که

حالا حالا ها باز نمی شه. زندگی داره سخت میشه .. از زندگیم دارم

مایوس میشم ...  فاصله ها روز به روز بیشتر .. هر لحظه که  میگذره

یه نفر اضافه میشه به اونایی که دلاشون رو سنگ میکنن ! .. قشنگیای

زندگیم داره کم رنگ میشه . نگاه های ديگران دیگه حرفی واسه گفتن 

برای من نداره . لحظه لحظه هاي زندگيم  همانند يک نمايش هست که

در آن فيلم نامه هايي مشابه و تکراري  ، به طور  روزانه به نمايش 

گذاشته ميشود !!! من از سادگي ‚ حماقت و صداقت خودم حالم بهم   

مي خوره . منم دلم مي خواد مثل آدم هاي ديگه باشم

 

گفتم : بسه ديگه  ! چرا اين قدر  دغدغه  داري؟ يک کاري  نکن  که من

عصبانی بشم و بذارم  برم !!! هيچ به خودت  تو آينه نگاه کردي  ؟هیچ

به اون چشمهای آبی خوشگلت نگاه کردی ، دیدی چه بلایی سرشون

آوردی؟ اگه به خودت رحم نمی کنی به اون تیله های آبی رحم کن که در

چاله های چشمهای تو گذاشته شده است،  

اصلا مي فهمي داري چي كار كني ؟ چرا جوابم رو نمی دی ؟ تو هميشه

هيجان انگيز ترين موجود زندگی من بودی اما حالا چی ...  من تمام

امشب را به تو فکر خواهم کرد . تمام امشب را به تو فکر می کنم ! و به

همه غصه هايی که توی دلت انبار  شده است !قول ميدهم!!!!!! برگردم

به هر کجا که اشتباه کردم . برم و خطاهایم رو جبران کنم ... بيا !!! قلب

مهربانت را به من بده … آغوشت را باز نگه دار تنها براي من ،

آغوشت تنها براي من باشد… بيا و با هم از ظرف شراب عشق مقداري

بنوشيم تا مست شويم… بگذار دستهاي سردم را در موهايت كنم و

نوازش كنم تو را… دستت را از من جدا نكن بگذار تا آخر راه دستهايت

در دستهاي من باشد… اي تو همه بهانه بودنم ... مي خواهم با تمام

وجو تو را در قلبم احساس كنم… فقط يك چيزي در دلم مانده كه موقع

درد ودلهايمان به تو خواهم گفت. ميخواهم بگويم:

دوستت دارم

 



:: برچسب‌ها:
جمعه ۸ آبان ۱۳۸۳ ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )