:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

تو با من چه کردی که دگر نه خواب دارم نه خوراکی   نه عقل دارم نه حواسی

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم
                                   نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
       بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
                            شمايل تو بديدم، نه عقل ماند و نه هوشم

هر چه کردم که به تو فکر نکنم ولی باز تمام فکرم پيش تو بود

نميدانی وقتی تو را در راهروی دانشگاه نمی بينم چقدر ناراحت می شوم نمی دانم شايد دگر فقط برای ديدن تو به دانشگاه می آيم گويی دگر هدفم در زندگی فرق کرده  دگر چيزی به پايان ترم نمانده و همش سعی بر اين دارم که به تو فکر نکنم ولی فکرت نمی زاره من شروع به خواندن درسهايم کنم آمدم به کتابخانه که شايد فرجی شود  اما تو را در آنجا ديدم.....

آيا هيچ با خود فکر کرده ای که وقتی به من نگاه می کنی چه در وجود من می گذرد؟

دگر راهی نجستم و از آن شهر برای مدتی رفتم تا بگذرد که شايد از يادم بری اما حالا می بينم نميشه.

حال پی به راستی شعر معين ميبرم

سفر کردم که يادم بری ديدم نميشه

آخه عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه

غم دور از تو موندن يه بی بالو پرم کرد نرفت از ياد من عشق سفر عاشق ترم کرد



:: برچسب‌ها:
یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۳ ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )