:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 

نمی دانم هيچ گاه به راز غم انديشيده ايد ؟

غم چيست ؟ و چرا گاهی زيباست و گاهی کشنده ؟

غم يک عاشق کجا و غم يک مسئله ی مادی کجا؟

همه ما انسان ها در زندگی محدود خود گاهی اسير احساس می شويم اما تا رسيدن به غم عشق راهی ست بس طولانی که طی کردن آن کار هر انسانی نيست .

عشق واژه ايست که همواره ملازم غم بوده است و در لحظات غم انگيز تنها اميد برای بقا بوده است .

يک عاشق وقتی در غم هجران فرو می رود به تنها چيزی که می انديشيد شيرينی وصال است و اميد ديدار که جز اين راهی برای ادامه ی حيات نيست .

ما انسان ها همواره در تلاشيم تا از غم هايمان بکاهيم در حالی که غافليم که غم در اوجش انسان ساز است و پولاد وجودی انسان جز با گرمای غم شکل نمی گيرد .

غم را در زير قطرات ريز باران بايد تجربه کرد . غم را در دوری از معشوق اصلی بايد ديد اما افسوس که ماديات بصيرتمان را فرو بسته اند و حرص اجازه غمگين شدن را از ما خاکی ها گرفته است .

چه بگويم که بتوانم حق مطلب را ادا کنم که خوب می دانم هنوز به گوشه ای از اصل اشاره نکرده ام و اين است که ما آدميان غم را به عنوان ميراثی از پدرمان آدم به ارث برده ايم و تا به ابد امانت داران اين موهبت بزرگ هستيم .

غم - عشق - عاشق - تنهايی ...

عاشق بايد بود والا دچار غم مال خواهيم شد و برای دوری از خدا اشک بايد ريخت والا برای پول گريه خواهيم کرد و چه دردناک تر از اين که خدا را نداشته باشيم و برای دوری مال اشک بريزيم ؟

افسوس که بينايی معنوی خود را فراموش کرده ايم !!!

ما انسانيم ...



:: برچسب‌ها:
یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۳ ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )