:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 

باري،اينجا در  خانه و خانگاه خويشتن ام.اينجا همه چيز را بر زبان مي توان آورد  و بيخ و بن هر چيز را بيرون مي توان در كشيد. اينجا  هيچ كس از احساسهاي نهفته و سر سخت  شرمنده نيست.

اينجا چيزها همه با من مهربانانه هم سخن مي شوند و زبان بازي مي كنند، زيرا مي خواهند بر پشت كلامم سوار شوند، من اينجا سوار بر مركب هر مجاز  به سوي هر حقيقتي مي تازم.

من اينجا با همه چيز و همه كس صاف و روشن سخن توانم گفت.و همانا كه بي پرده سخن گفتن با همه چيز طنيني ستايش آميز در گوش شمايان دارد.

باري ،اينجا،اينجاست خانه و خانگاه من، آري اينجا ،همانجاييست كه در آن ميزيم و به افكار پريشان و احساسهاي محكوم به فنا شده ام ،جرات بيان شدن مي دهم.

آري اينجا همان جاييست كه دوستاني ، صميمي و گرم،اما ناشناس ، مرا و احساس مرا به فكر و احساس خود در طلب تجزيه و تحليل براي فهم اي از آنچه در منست مي كوشند و آري ،اينجا ،آخرين  نقطه از جايي ست مه مي شود  فرياد زد كه ((من هنوز زنده ام)) ،((آر…………..ي)) ،مـن هنـــــــــوز زنـــــــــــده ام.

 

 

كنون شبست و من با نگاهي ژرف به گذشته مينگرم.

گذشته ام گورهاي خود را بر شكافت و چه بسيار دردهاي زتده به گوري مه از خواب بر خواست ؛ دردهايي كه كفن پوش به خواب رفته بودند.

اي عشق، چون صداي نقب زدنت به گوشم ميرسد ، دلم تا گلويم مي تپد ! خاموشي تو نيز راه نفسم را مي گيرد؛خاموشي تو اي زبان خاموش!

تا كنون هر گز جسارت آن ام نبوده است  كه تو را به بالا فرا خوانم . همينم بس كه خود را به دنبال تو كشيده ام. تا كنون  براي واپسين  بي پروايي و با زيگوشي  شير سان چندان كه بايد نيرومند نبوده ام.

سنگيني نگاهت  هميشه برايم بسي سهمگين بوده است .  اما  روزي  آن  نيرو و نعره ي شيرانه را خواهم يافت كه قلب تو را فرا خوانم. براستي ، به زيبايي افسونگر تو بد گمانم! عاشقي را مانم به لبخند هاي  بسيار نوازشگر معشوق بدگمان ، من نيز، چون دلدار خسودي كه  عاشقش را از خود مي راند  و در عين در شتي نرم است،اين نداي خجسته را ز خود مي رانم.

دور شو اي نداي خجسته! با توشادماني اي ناخواسته نزد من آمد !من اينجا به خواست خويش براي كشيدن ژرف ترين رنج خويش ايستادم . تو بي هنگام آمده اي !

چنين مي گويم  و سراسر شب چشم به راه شادكامي خود  هستم، اما انتظار بيهوده است، شب صاف و آرام نماند و شادكامي ز من دور و دورتر شد.

نزديك بامداد است كه در دلم مي خندم و مي گويم (( شاد كامي از پي من راه مرو ، زيرا من از پي زنان ديگر ، نمي روم ، باري، شايد شادكامي نيز خود جنسي به مانند زنان داشته باشد.))

و كنون سپيده زده است.



:: برچسب‌ها:
یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۳ ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )