:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 

بابا علی جان تماس بگير با من کارت دارم.

دفتر عشق را آوردم ، تا آن را گشودم در آن غوغاي عشق را ديدم

در آن ديدم خاطره هايي از عشق…خاطره با عشق بودن!

صفحه اولش را كه گشودم اولين خاطره عشق را ديدم كه همان لحظه ديدار بود. صفحه دوم را كه گشودم خاطره آشنايي با عشق را در آن ديدم. صفحه سوم را كه گشودم خاطره با هم بودنمان را ديدم و خواندم.

صفحات آغازين دفتر عشق پر از خاطره هاي شيرين و خواندني بود!

خاطراتي كه دفتر عشق را زيبا كرده بود… خاطراتي كه هيچگاه از قلب دفتر عشق پاك نمي شد …! ببين عشق چه كار كرده، ببين عشق چه غوغايي به پاكرده در دفتر عشق!

غوغايي كه طوفانش صفحات دفتر عشق را به شدت ورق ميزد و دفتر عشق را باز و بسته مي كرد ، كاش صفحات دفتر عشق پاياني نداشته باشد! كاش همين خاطرات شيرين عشق با شيرين ترين عشق دنيا ادامه داشته باشد. كاش همين قلم و كاغذ و همين قلب عاشقي كه از عشق مي نويسد همينطور عاشق بمانند!

كاش پايان دفتر عشق صحبت از جدائي نباشد!

كاش اگر هم بخواهد دفتر عشق پايان يابد وصفحاتش براي هميشه بسته
شود ، با خاطره هاي زيبا و بيادماندني بسته شود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واقعا بيان يه حس خيلی سخته و هر چی اون احساس عمق بيشتری ميگيره بيانش سختر ميشه اونقده سخت که حتی برای نوشتن يه جمله توش ميمونی . دوست ندارم جملاتم تکراری باشه آخه هر روز يه حس جديدتری دارم و اون کلمات ديگه نميتونه به من کمک کنه .
ولی قديم ترا هم گفته بودم که : "دوستت دارم را من دلاويزترين شعر جهان يافتم تو هم ای خوب من اين نکته به تکرار بگو "( يه همچين چيزيايی بود )

هميشه ها  دوستت دارم نازنين

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خيال کردی !

نمي دونم چرا چند وقته حوصله هيچی رو ندارم حتی اينجا !
اما يه چيزی فهميدم !‌
اينکه تقريبا ۹۰٪ کسايی که وبلاگ می خونن فقط تا وقتی وبلاگ می خونن که طرف مقابل وبلاگشون رو بخونه !!!!!! دليل اينکه تو اين مدت واسه هيچکس comment نذاشتم اين بود که می خواستم نتيجه تحقيقاتم رو بفهمم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تموم شد !
یه دنيا عشقی که ازش دم زده می شد !
و چه آسون باختی !
من هنوزم به دنبال حقيقت عشق معشوقم می گردم !
بهترين کسی که غمخواری عاشق بود در جواب بغض های من می گويد : شبت به خير !
يک بار مانع شد اينجا را ببندم ! و من دوباره نوشتم برای اون که دليل من بود برای دوباره نوشتن !
فکر کنم تو  همدردم فقط خوندش و خودش ...
به هر حال مانع شد ...
و ديگه می خوام برم ...
و اينبار هديه ای که گرفتم پس خواهم داد !
عزيزم ... 
ليلی روزهای تنهايی من !
مال تو ...
امانتی که به تو تعلق داشت و اشتباه نام هديه گرفته بود !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاشکی دوست نداشتم
اونوقت می تونستم مغرور از کنارت رد بشم بدون اينکه نيم نگاهی بهت بندازم ...
کاشکی دوسم داشتی
اونوقت وقتی باهات حرف می زدم به چشام نکاه می کردی نه لبام ...
چقد جای وجودت خالیه کنار تنم ...
جای دستات خالیه توی دستام ...
چقد آروم قلب هزار دریچه منو تصرف کردی !
و چه آسون همه بهونه هام رو یکی کردی !
کی گفت اگه بری عشقتم می بری ؟
تو رفتی و هر روز ديوونه تر شدم واسه شنیدن زنگ صدات ...
سنگينی نفسهات ...
و اون احساس بی ثبات !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

افسوس


یقین دارم که چشمام یادت رفته و دیگه نمیشناسیم ... پس می ترسم !
احساس می کنم آغوشت به من متعلق نیست ... پس می لرزم !
فکر می کنم هرگز دوسم نداشتی و نخواستی بفهمی که چرا ... پس می گریم !

دلم می خواد قاطع و محکم نگام کنی و بگی :

نترس عزیزم ! هنوز چشمات يادم نرفته که دیگه نخوام توشون نگاه کنم ...

آرزو دارم نرم و محکم بغلم کنی و بگی :

نلرز قشنگم ! هنوز آغوشم مال هیچکسی نیست که نتونی توش خودتو گرم کنی ...

دوست دارم سرم رو بزاری روی سینت و بگی :

گریه نکن ملوسم ! هنوز دلم سنگی نشده که با اشکای گوله گوله تو آتیش نگیره ...


دوست دارم عزیزم ... دوست دارم ...
افسوس که نمی خوای بفهمی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی يعنی چکيدن...

زندگی يعنی چکيدن
همچو شمع از گرمی عشق
زندگی يعنی لطافت ، گم شدن در نرمی عشق ، زندگی يعنی دويدن
بی امان در وادی عشق ، رفتن و آخر رسيدن ، بر در آبادی عشق

ميتوان هر لحظه هر جا ، عاشق و دلداه بودن
پر غرور چون آبشاران ، بودن امّـا ساده بودن
ميتوان اندوه شب را ، از نگاه صبح فهميد
يا به وقت ريزش اشک ، شادی بگذشته را ديد

ميتوان در گريه ابر ، با خيال غنچه خوش بود
زايش آينده رادر ، هر خزانی ديد و آسود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 



:: برچسب‌ها:
سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳ ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )