:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 

من ادم كاملی نيستم
خيلی چيزها هست كه ای كاش انجامشون نمی‌دادم
ولی به يادگرفتن ادامه می‌دم
هيچ‌وقت نمی‌خواستم با اشتباهاتم تو رو ناراحت كنم
پس قبل از اينكه برم، مجبورم بگم كه
فقط ميخوام بدونی

يه دليلی برای خودم پيدا كردم
تا اون كسی رو كه عادت كردم باشم تغيير بدم
دليلی برای شروعی دوباره
و اون دليل تو هستی

خيلی متاسفم كه اذيتت كردم
اين همون چيزيه كه عادت كردم هر روز باهاش زندگی كنم
و تمام مصيبت‌هايی كه من تو رو در ميان اونا قرار دادم
ای كاش ميتونستم پاكشون كنم
و تنها كسی باشم كه تمام اشك‌هات رو درك می‌كنه
برای همينه كه بهت احتياج دارم تا دركم كنی

يه دليلی برای خودم پيدا كردم
تا اون كسی رو كه عادت كردم باشم تغيير بدم
دليلی برای شروعی دوباره
و اون دليل تو هستی

من ادم كاملی نيستم
هيچ‌وقت نمی‌خواستم با اشتباهاتم تو رو ناراحت كنم
پس قبل از اينكه برم، مجبورم بگم كه
فقط ميخوام بدونی

وقتي دلم هواي چشماتو ؛ نگاههاي معنادارتو و اون دستهاي گرم و نجيب تو مي كنه بي اختيار از قفس سينه ام رها مي شه و پر مي كشه تا خودشو به همون جاهايي برسونه كه هنوزم عطر حضورت اونجاهاست.
ياس سفيدم! يادته ؟!هميشه وقتي كنارت بودم يه رازي بين تو و دستهاي سرد من بود. هيچوقت نخواستي اين راز رو برات بگم! هيچوقت سعي نكردي سردي دستامو با گرمي وجودت بگيري؛ هميشه اين من بودم كه به گرماي وجودت پناه مي بردم.
وقتي بهت گفتم قصه ما تموم شده! كتاب ما بسته شده! چرا نپرسيدي چرا؟؟ بازم بي آنكه خواستن يا نخواستن من برات مهم باشه رفتي!
برام عجيبه ! تو هميشه رفتنو انتخاب مي كني؛ بدترين و آسون ترين راه! اما من باور دارم كه عشق با موندن و ساختن جون مي گيره!
چه سخت است وقتي راهي جز رفتن نباشد و چه سخت تر است آنگاه كه مجالي براي رفتن نباشد.
ياس سفيدم! چه كنم؟! چه كنم كه ته نگاه تلخ تو را به صد نگاه عاشقانه نمي فروشم.

Welcome to www.Naghmeh.com

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عقل و عشق

امروز می‌خوام يه حقيقتی رو بگم. فكر می‌كنم به درد خيلی‌ها بخوره پس ارزش خوندن رو داره. توی خيلی از اين بلاگ‌ها می‌بينيم كه در مورد عشق صحبت می‌كنن ولی خيلی‌ها بدون اطلاع از معنای عشق طوری ازش حرف می‌زنن كه انگار عشق رو خوب می‌شناسن ولی برعكس با حرفاشون اون رو زير سوال می‌برن و كوچيكش می‌كنن.

خيلی وقت‌ها شده كه فقط از روی احساس كاری كرديم و يا اينكه به كسی دل بستيم ولی بعدا چوب اين كارمون رو خورديم. ما عقل رو كنار گذاشتيم و فكر هم می‌كرديم كه عقل با عشق در تضاد هست ولی اين اشتباهه.

در بكارگيری و ارضای تمام خواسته‌های درونی و مادی بايد اعتدال رو بكار برد. بايد به عقل و احساس به يك ميزان توجه كرد و گرنه توجه زياد از حد نسبت يه يكی باعث غفلت نسبت به ديگری ميشه. عقل و احساس پنجاه پنجاه هست.

آنگاه راهبه‌ از نو بر‌خاست و گفت ای پير روشن‌ضمير با ما از ماهيت عقل و عشق بگوی.

پيامبر گفت:
روح شما اغلب ميدان نبردی است كه در آن عقل و منطق با شوق و عشق در جنگ و ستيزند.كاش می‌توانستم در ميدان روح شما ميانجی باشم و اين رقابت و ناهماهنگی را ميان قوای قدسی وجودتان به وحدت و آهنگ بدل كنم.اما چگونه در اين كار توفيق خواهم يافت، مگر آنكه شما خود در اين ميانه صلح‌آفرين باشيد و عاشق همه‌ی اركان هستی خويش.

و دريابيد كه عقل لنگر و عشق بادبان كشتی روح شماست.
اگر لنگر يا بادبان كشتی شما بشكند يا دست‌خوش امواج و تلاطم دريا خواهيد شد و يا در وسط اقيانوسی بی‌حركت بر جای خواهيد ماند.

اگر عقل به تنهايی در وجود شما فرمان‌روا شود، شما را زندان و زنجير خواهد بود، و عشق اگر در سايه‌ی عنايت عقل نباشد شعله ايست كه خود را خاكستر خواهد كرد.پس بگذاريد كه روح شما عقل را تا عرش عشق تعالی بخشد، تا او نيز بتواند به شادی آواز سر دهد. 

و بگذاريد روح شما شعله‌ی عشق را با عقل هدايت كند تا عشق با رستاخيز روزانه‌اش هر بامداد همچون ققنوس آتش‌زاد از خاكستر وجود خويش بال به آسمان كشد.

شايسته آن است كه منطق و شوق يا عقل و عشق همچون دو مهمان عزيز در خانه شما با هم زندگی كنند. بی‌گمان شما  مهمانی را گرامی‌تر از مهمانی ديگر نخواهيد داشت زيرا، هر كس به يكی از اين دو عنايت بيشتر كند، مهر و ايمان هر دو را از دست خواهد داد. 

هنگامی كه در ميان تپه‌ها در سايه‌ی سپيدار‌ها می‌نشينيد و در فضای امن و آرامش مزارع و چمنزارهای دور دست سهيم می‌شويد، بگذاريد قلب شما در سكوت بگويد كه "خداوند بر سرير عقل نشسته است".

و هنگامی كه توفان از راه ميرسد و باد‌های سخت جنگل را می‌لرزاند و رعدوبرق از شكوه و عظمت آسمان حكايت می‌كند، بگذاريد قلب شما با هيبت و هراس بگويد، "خداوند در توفان عشق حركت می‌كند". و چون شما نيز نسيمی از سپهر خداوندی برگی از جنگل الهی هستيد، بايد كه در عقل ساكن باشيد ودر شوق حركت كنيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Ronan Keating - When You Say Nothing At All



"وقتی كه ميگی اصلا قابلی نداره"

خيلی شگفت انگيزه كه مستقيما با قلب من حرف ميزنی
بدون گفتن يك كلمه،
تو ميتونی تاريكی‌ها رو روشن كنی
 امتحان كن همون طور كه من می‌كنم
هيچ وقت نمی‌تونم توصيف كنم
اون چيزی رو كه من از تو می‌شنوم،
بدون اينكه با من صحبت كنی 
 
لبخند روی صورت تو
به من اجازه ميده  تا
بدونم كه تو به من احتياج داری
يه صداقتی در چشمان تو وجود داره
كه بهم ميگه تو هيچ وقت من رو ترك نمی‌كنی
لمس كردن دست‌هات به من ميگه كه،
هر وقت سقوط كنم
تو من رو در هوا خواهی گرفت
تو اين رو به بهترين صورت به من می‌گی،
وقتی كه می‌گی اصلا قابلی نداره

تموم طول روز می‌تونم 
صدای بلند گفتگوی مردم رو بشنوم
ولی وقتی كه تو كنارم هستی
تو تموم اين صدا‌ها رو محو می‌كنی
امتحان كن همون‌ طور كه اونا ميكنن
اونا هيچ وقت نمی‌تونن
حرفايی كه بين قلب تو و من رد و بدل ميشه رو بفهمن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشمهايی که طاقت ديدن باريدنشان را نداشتی
تا صبح مثل ابر بهاری باريدند و کبوتر دلم بهانه لحظه ديدار تو را می گرفت...
تا صبح تمام لحظه ها رو شماردم که مبادا سکوت شب قدرت فرياد
 رو از من بگيرد اما خدا می داند که چقدر دلم
می خواست در کنار من بودی٫ دستهايم را
 می گرفتی و از چشمهايم حرف دلم را می خواندی...
برای پيدا کردنت در غبار بی امان زمان جستجو کردم
و برای بدست آوردنت ايستادگی را آموختم.
خود می دانی که هرگز به قصه شاه پريان اعتقاد نداشتم
و هرگز روزی را انتظار نمی کشم که او مرا
با اسب سفيد خويش نجات دهد و همينطور خود را
 دلداده ای خسته از عشق نيز نمی دانم.
بیا پای در ره نهیم...
پاهایت را با کفشهایی که فرسودگی ار انان بدور باشند
خواهم پوشاند و دلم می خواهد راهیشان کنم تا راه رفته
را به انتها برسانند ٫ راهی را که خود نیز بدون مخالفت
 و بدون تجربه آغاز کردم و همچنان ادامه می دهم.
بگو شهر عاشقان کجاست ؟ خانه خویش ؟ جایی که
عشق ها جاودانه می باشند؟ از ساکنانش برایم سخن بگو ...
اما می ترسم اگر به زبان بیاوری : " شهرعاشقان و جود ندارد".
بگو خود نیز کیستم ؟ عاشقی چشم دوخته به آینده؟
اما می دانم تو را من حس می کنم ٫ می گویم ٫ می خوانم ٫ و دوست می دارم.
انتهای این جاده های طولانی و پر پیچ و خم را من نیز
نمی دانم اما خواستار همراهیه همسفری همچون تو می باشم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...

خوش باشی تنها بهونه من....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 



:: برچسب‌ها:
چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤ ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )