:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 

می خواستم که بروم اما .... سخت است دل کندن از اينجا.از شما دوستانی که مرا و حرفهای مرا می خوانيد و باور داريد به آنچه من می گويم.من آمدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دستهای جوهريم

در باغ بی ميوه تو چه ميخواهد بچيند؟

تو برگ جمع ميکنی

من به ريشه ها می انديشم

تو هميشه آسمان را

بالای سرم خواستی

من هميشه آنرا

زير پاهايم ميديدم

دنبال تعادل هماهنگ

گوشواره گيلاس ميچينم

تو سراغ انگورهايت را از من ميگيری

بی آنکه آبشان داده باشی

می گويی هوس انگور کردی،همين

بگويم فصل خوشه چينی نيست هميار

چهل روز سکوت

....و.....انتظار

تا فصل زايش انگور

صدای شور باز از دور می آيد

می دانم دستهای تو هم جوهريست

پس...

پس...

برای من هم خوشه ای بچين

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من هرگز نخواستم

لحظه ها را

روی عقربه ساعت باشم

نه حتی

شن بودن ساعت شنی را

نفهميدم

از داستان موج و دريا

آرامش را بازيافتگی

و بازيافتگی را

آرامش ديدم

راستی اين موجها چرا دريا را هل ميدهند؟

                          ـــــــــــــــــــــــــــــ

بی همگان بسر شود بی تو بسر نميشود 

منحای تمام گريه ها٫ منحای تمام لحظه های بی ياوری

ومنحای هرانچه تو دوست نداری

منحای اين فاصله ها ....

لحظه ديدار را در انتظارم

هميشه زمزمه اين صدا را باور دارم:

نازنين من عاشقتم

فريادت بی جواب نيست ای پابرهنه



:: برچسب‌ها:
سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٤ ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )