:: کولی

   

فکر نوشته هایی از من

 


چقدر غريب ،
غريبانه ميميريم !
سبک، به ناچيزی ِيک نفس
سنگين به تلخی يک آه
بغض
گريه

چقدر شکيبا
زيبا
ميميريم!
به آهستگی يک راز
به حرمت ِ يک خستگی
دلبستگی
دل بريدن
خنديدن
به ساية علف ،
گريستن به گم شدن يک سکه
در حسرت آب نبات چوبی

به خوبی
به سادگی
به سنگينی ميميريم !



چقدر غريب
غريبانه
ميميريم ، مرد !
چقدر تمام ميشويم
چقدر به سيم آخر ميرسيم
چقدر مصرف ميشويم
تا ساية ساليان دراز بغض بماند و
وزش آهستة توفان مرده
در لرزش شانه ها . . .
چقدر غريب
چقدر غريب
چقدر غريب
غريبانه ميميريم ، مرد !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

من در تنهايي خويش ميپندارم تو، وجودت، يادت و خاطراتت مرا به ادامه زيستن فرا ميخواند...

من در تنهايي خويش ميپندارم گذشته با تو بودن، ميتواند آينده مرا تأمين كند...

من در تنهايي خويش ميپندارم تو، شه زاده رويايي ام سوار بر اسب سپيد خرامان خرامان به سويم ميشتابي...

من در تنهايي خويش ميپندارم تو، تا آخرين حضور حيات در وجودم در كنارم همدم مرگم خواهی بود...

من در تنهايي خويش ميپندارم تو، در گذشته و آينده، هميشه و هميشه دوستم داشتي و خواهي داشت.

 



:: برچسب‌ها:
شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به دست کولی ( نظرات )