گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟؟؟؟ <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

گفتم: بدون چشم تو هميشه ويرانم ، آبي‌تر از نگاه تو پيدا نمي‌شود ،

دريا بدون چشم تو معنا نمي‌شود ،

 

گفتی: اما… افسوس كه بين ما فاصله اي است. فاصله اي كه عشق من

و تو را زير سوال مي برد. عاشقت هستم اما فاصله بين من و تو اين

رنگ عشق را كم رنگ كرده و اسير خودش كرده است.

 

 

گفتم : ولی من همان آسمانم كه عاشق تو هستم اي دريا.من همان

آسماني هستم كه گاه ابري هستم گاه آفتابي ، گاه به رنگ چشمهایت

آبي هستم وگاه مهتابي.... وقتی به عمق دره چشمهای تو نگاهی      

میاندازم و با خود فکر میکنم  آیا میتوان تا انتهای این دره آبی سفر کرد

و بازگشت؟ ! احتیاج به طنابی ،و یا ریسمانی دارم  که از استحکامش

مطمئن شوم ،طنابی که مدتهای مدید مرا تحمل کند، ساییده نشود ، پاره

نشود و در ضمن تا انتهای فرود مرا همراهی کند ، بعبارتی بلندای آن

هم کافی باشد .

 

گفتی: اماراه دشواري است ... ، سفر پر از حادثه اي در پيش داری ....

 

گفتم : درياب مرا كه لمس عشق برايم روياي پر دردي گشته است و

بوي  ناآشنايي را در سرم مي اندازد كه براي در بر كشيدنش بايد  به

هزاران آسمان هم آغوشي ديگر دهم . اي همسفر عشق در اين سفر پر

حادثه دستت را از من جدا نكن.....

 

گفتی : چی شده که اینقدر پروانه ای شدی؟؟؟

 

گفتم : امروز بعد از چندين ماه مي خوام با خودت حرف بزنم..کسي که

اينجارو به خاطرش راه انداختم.... آره خودت!! واسه همين مي خوام

باهات راحت حرف بزنم... میخواهم بتی را که با دستهای خودم شکستم

دوباره باز سازی کنم  من عاشق تو هستم تو همان ستاره اي در اوج

آسمان رویاهایم هستی… که من هر شب تو را در آسمان رویایم مي

بينم و تو نيز هر شب شبم را می درخشاني ، وبادرخشندگيت… مهتاب

را گوشه گير مي كني…!

 

گفتی : اما بين ما فاصله است …! فاصله اي كه هيچ گاه محو         

نميشود....

 

گفتم : اما من و تو فاصله را مي شكنيم…فاصله بين ما اهميتي ندارد…

 

گفتی : خسته شدم از عشق ، از عاشق شدن…! از انتظار .... !       

مي خواهم بدون غم زندگي كنم مي خواهم با همان درد هاي تنهايي ام

بمانم و بسازم…! نمی خوام رفیق نیمه راه باشم  هیچوقت ولی خسته

شدم از انتظار .... می دونی آنقدر دل نازك و حساس شدم كه براي خودم

هم قابل باور نيست. از هرچيزيميرنجم، هر چيز كوچيكي بغض توي

گلوم را شديدتر ميكنه، هر اتفاقي اشك را مي نشونه تويچشمام. ولي

گريه نميكنم. نه!... الان فقط به يك همزبان احتياج دارم،يك تكيه گاه ،

يك همدرد. يك دوست! كسي كه همونقدر كه با خودمروراستم بتونم

باهاش روراست باشم. كسي كه بتونم از تمام اون چيزايي كه توي دلم

تلنبار شده باهاش حرف بزنم. كسي كه وقتي باهامه خود خودم باشه و

خود خودم رو بخواد ... خود اصليم! كاملكامل. نه اينكه نيمي خودم

باشه و نيمي ديگر پشت يك نقاب ..... 

 

 

گفتم : مگه غیر ازتو کسی هست ؟؟؟؟ مگه غیر از تودلم برای کی تنگ

است؟؟...... ایکاش ... ایکاش اینجا بودی ؟؟..... آره  ایکاش اینجا

بودی ؟؟ مگه غیر از تو دوست داشتم کس دیگه ای اینجا می بود  ؟؟

مگهدارم برای کی مینویسم ؟؟ نه . برای کسی نامه نمی نویسم . برای

هیچکسی نامه نمی نویسم . نامه برای تو هست ...... جواب کسی رو

نمیدم . جواب هیچکس رو نمیدم ؟؟ جواب تو رو میدم......... نکنه به

هوای اینکه دارم برای تو نامه مینویسم ، فکر میکنیدارم با کس   

دیگه ای حرف میزنم ؟؟

 

گفتی : تو برای من همان آقای توی قصه ها بودی که یک روز از توی

برفها آمد کسی که پشت يک زمستان جا مانده بود!و یک آدينه روز

زمستانی از پشت آنهمه سرما آمد و دستهايش را به انگشتهای هميشه

رنگی من آشنا کرد و انگشتهای من شد پر از شکوفه! و دنيايم پرشد از

عطر گل يخ و پر شد از عطر يک روز عيد و دنيايم چه ساده شد و

عاشقانه ! و عاشق شدم چه ساده و کودکانه! تو را از همه بيشتر

دوست داشتم! وقتی که می پريدم بغلت و سرم را لای سينه پر از مويت

اينور واونور می کردم يک بويی ميدادی که نگو بوی بستنی قيفی و

شايد هم بوی آبنبات از همان خارجيها که توی قوطی می فروختند!

خيال تو که به سراغم می آمد ديگر من نبودم . خيال تو که می آمد

همراه خودش برايم دو بال می آورد دو بال شيشه ای و نازک که با آن

بروم دم پنجره باز اتاق و بپرم بيرون. بروم به جايی که هيچ شبيه اينجا

نبود! مرا با خودش ببرد به آنجا که همه اش رنگ است و نورهای

قشنگ! آنجا که ماهيهای حوضش هزارو يک رنگند آنجا که گلهايش از

جنس بلورند لطيف و براق ! انجا که آدمهايش راه نمی روند پرواز می

کنند و ابرها ی پنبه ای همين جاست همين جا دم دست! و خيال تو با دل

کوچک من به کجا ها که نرفت و خيال تو با دل کوچک من چه ها که

نکرد!!!!!!

 

 

گفتم : چیزی که تو درباره من میدانی یا روزی خواهی  فهمید اینست که

من همیشه سعی کرده امخودم باشم . ساده و بی پیرایه ....همه وقت

من صرف معنی کردندلواپسی هایی میشه که سعی  می کنم در چشمان

تو جستجو کنم. همه فکر من صرفنوشتن احساساتی میشه که تلاش

میکنن تو رو به یادآوری وا دارند . همهنگاههای من صرف دیدن

چیزهایی میشه که سعی در تسخیر کردن روح تو دارند و نمیتوانند....

همه زندگی من صرف ساختن احساسی میشه که این روزها سعی میکنم

برآن غلبه کنم اما نمی تونم .... ميدونم خيلی وقتها می شد که اذيتت 

می کردم خيلی وقتها دلتو رنجوندم ولی اينو يادمه که با هم خنديديم !

برای هم از ناراحتيهامون گفتيم و به هم فکرکرديم! اما خوب ديگه این

هم یه دورانیه ... و هر دوراني شيرينيش، تلخيش، خاطراتش، همه

چيزش مخصوص همون دورانه و اگرهمون اتفاقات در يك زمان ديگه

براي آدم بيافته شايد كاملا يك احساس ديگر در آدم بهوجود بياره..

تموم اينها هم بخاطر اين هست که خيلی از اخلاقیاتت شبيه من بود عين

خود من

/ 0 نظر / 8 بازدید