44

حالا که باور کرده ای مرا
حالا که می ایی
شب است و باز
هیاهوی روز رفته به خواب
من بیدار و به خود در گفتار
که چه سودیست در این همهمه ی بی مقدار
کفشها بر پاهایم هنوز پا برجاست
امدنم را رفتنِ بیرون .. طلبیست بی مقدار ...؟
هوای درون
چه در سینه وچه در چارچوب اتاق
سنگین است و مرده و بیمار
بروم
هوای تازه از پشت پنجره دیگر بیهوده است
برخواستن
این اراده بر رفتن
این بی اراده از جا درشدنم
بهر چیست ...؟
شاید به جاده ای به امدن مشغولی
و من
در این سوی عبور
دلتنگی را بهانه می کنم از برای دیدن ات بی قصور
چرا
ارام نمی گیرم من
و بال بر این قلم نمی گشایم
و نمی دهم اش پرواز
چرا باز خاطره را راضی کردن
با ذهن مشوش بازی کردن
کاغذی را مچاله و باز شبیه موشک کردن
از لای پنجره ی باز سوی تو روانه کردن
نمی کندام ارام
بر می خیزم
من و دلتنگی و باز اواز موسیقی غم بر گوش
همدم و همراه تنهایی های این خلوت کوچه ها
به عبوری تلخ
مشغول
قطار قطار در پی هم
مواج وار
بازی نور
به خیابانهاست
تو چشم بر شیشه ی این مغازه هم دوخته ای ...؟
نکند اینجایی به عبور
من در این سو و تو در ان سو به حضور
گفته ای می ایی.....!!!!
نکند غافل از این نکته منم
که چگونه در را گشوده خواهی دید ...؟!!
سیاهی شب رو به بیشتر شدن است
کوچه
شهر
زندگان همه کم کم در خواب شده اند
من به یادِ تو
مست و بیدار
به دویدن .. بهر رسیدن مشغولم
آه
میزنم فریاد
انچنان که همه خفتگان برخیزند
باور کن که دوستت دارم!
خدا که دگر بیدار هست ...؟
ثانیه ای صبر
پلک زدنی بر هم
هویدایی در می بینم
من اینجایم
در این چاردیواری تنهایی
دوباره باز
از امید و از امدنت
نوشته بر این اوراق سیه خواهم کرد
اری
باز سحر نزدیک است
و من نفهمیده که چگونه و کی اینچنینرفته ام به خواب
رویای بودنت اینجا
زیـــــــبــــــــــاســــــــــــــــــــت
حالا که می ایی
حالا که باور کرده ای مرا
اگر نوشتم از عشق
تو بگو عاشق
اگر شکوه کردم از تنهایی
تو بگو اینجایی
اگر دویدم .. نرسیدم
تو بگو .. تو هم خواهانی
اری
تو معشوق من و من عاشق تو
ای خدا
تو هم بگو که دو ایوب داری ...

/ 0 نظر / 16 بازدید