17

اندم که اخرین بار .. اخرین شب .. در آخرین وداع میرفتی

گفتمت:

می دانم که بعد از اینهمه تلاشم از برای ماندنت
باز، یک خداحافظی لعنتی

بر زبانت خواهد نشست

و تو چه راحت گفتی :چاره ای نیست ... خدانگهدار

امروز می گویمت اما :
دگر از این شهر خواهم رفت !
دل خواهم کند ...
اما ندایی ز درونم
صدایم کرد... جا ماندم
زین بابت سپاسگزارم از تو

اما

نجاتم دادی تا اسیرم کنی...؟
من با کنایه حرف نمیزنم!!!

اما مرا نیز چاره ای نیست کنون
که گویمت: در دل
فعلا خدانگهدارت...

/ 0 نظر / 9 بازدید