59

گفته بودم
پر غرورم
پر سکوتم ، خسته ام
گفته بودی
از سکوتم
از غرورم ، در خنده ای
من شکستم
من بریدم
زین همه خاموشی های بیهوده ام
با تو گفتم
از همه تنهایی ام
تا به صبح بیداری و بی خوابی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه دلدادگی ، بی دل شدم
کاش
در باورت می دیدی مرا
با این سکوت
و دشنه میان قلب
خواهان یک حضورام
از برای مرهم زخمهای تن
لیک
نماندی
برفتی
و ماندم
با این سکوت گنگ و مبهم میان قلب ام ، به یادت
----
نوشته ای با ویرایش ای اندک
یادگار دوران پاییزی سال 82

/ 0 نظر / 10 بازدید