45

حالا که می ایی
حالا که باور کرده ای مرا
دیده ای حال مردمان این روزگار زا ...؟
همه از مرگ
از پایان جهان می ترسند
و من
از راهی نبودنت به سوی خودم
دنیایم رو به اتمام است
نفس تنگ
و به قفسی محصور است
به پنهانی که هیچ ..
به اشکاری نیز همین است
شاید باور ات شده این
که دوستت دارم گفتن هایم پوچ و تو خالیست
کاش
باورت دوباره برگردد
من تو را دوست دارم
من در تو به دویدن مشغول
و سک سک مان انتهای دنیاست به دست زدن
ای اب رود روان
جایی ان سوی دریا
به دل من
فرو خواهی ریخت
و من در تو نگه خواهم کرد
و خدا نیز شاید
تو را در من نگه دارد
اری او همان رحمان رحیم است
خدا را می گویم
به چشمانم بنگر
ان هویت غریب را خواهی دید
ان باور عمیق
که تو می ایی
و من ناگفته های نگفته ام را نسروده به تو خواهم گفت
از ان بغض های همیشگی نبودن ات
از ان حرفهای گفته ی بی جواب مانده ام
از ان خنده های روشن افتابی ات
و به راستی
دلتنگی داشتن اغوشت رهایم نمی کند
حالا که باور کرده ای مرا
حالا که می ایی
قبل از ان فردا
بیاور به باور من
ان کشف دلیرانه ی خود را
و بگو
که می ایی
و باز
بسان خاک باران خورده ی خیس
من غنی از زندگی خواهم شد

/ 0 نظر / 11 بازدید