28

حالا که باور کرده ای مرا
حالا که می ایی
نگران ان درهای بسته نباش
همه را من گشوده ام از برایت
لیک مرا نگرانی این نیست که دری بسته مانده است
ان را نیز خواهم گشود
ولی بگو
تو دلت را باز بی باور من کرده ای ... ؟ ! !
بیا داخل
در که باز است
چرا در استانه ایستاده ای ...؟
حالا که می ایی
حالا که باور کرده ای مرا
از زبان کودکی ام
همان که دروغ را نمی شناسد
تو را میگویم " دوستت دارم "
بیا .. باور کن... منتظرم

/ 0 نظر / 4 بازدید