39

دو قدم مانده به صبح ...
یک قدم مانده به صبح .... چه سحر نزدیک است
و خدا
جایی در همین نزدیکیست ...
دمدمه ها ی صبح است
اذان می گویند
باز من چشم دوخته بر مادر دارم
چادری گلدار بر سر
جانمازی سبز بر فرش
و رسم عاشقی ایا باز این است ... ؟
من چه کنم که وضو با غم دیشب
از خوشحالی دیدن صبح
با اب دیده ی دل بر پا کردم
الله اکبر
برخیزم به نماز
خدایا این بار نگویم درد دوری و دلتنگی خود را با تو
اشهد ان لا اله الّا الله
شاید باور بودن تو بزرگی کند بر دل
دهدم ارامش
بخشدم لبخند
مادرم رفت به رکوع
بگذار من هم بروم تا سجده
این گفتگو را من با خدا
بی غم دوری تو تا به اخر خواهم رفت ...؟
می دانی که طلوع نزدیک است
و وعده ی من و تو انجاست
سر همان کوچه ی عشق
کنار آن جوی آب روان
پای ان تخته سنگ سفید
به وقت طلوع خورشید
پدرت خواب است هنوز ...؟
تو که بیداری به نماز ...؟
دعای اخر من همیشه تو بودی و باز
تا به دم صبحی دیگر .. به نمازی پر عشق
که شوی با من در یک قامت
و کنم شکر او را بیشمار
که من نباشم خود و تو با خود
هی انتظار .. انتظار ... انتظار
مادرم تو برایم دعایی کن در این اخر
شاید نشود اجابت
و لیک
سخت به ارامش این دعا محتاجم
و مرا هم دعایی اینگونه است
خدایا ...
به یادش من می ایم به یاد .... ؟

/ 0 نظر / 9 بازدید