69

 
 من متوحش از این حرف
که همیشه شاید بماند با من
این وحشت تن
از امنیت واژه سخن گفتن
از خندیدن
خواستن
کمی ارام ارام گریستن
گاهی
همه تلخ ، همه رنج
واژه ها
روان در توده ی پیچ خورده ی خاموشی ذهن
در تاب و گریز
می ایستند
پس می خورند
باز می گردند
و رنگ وحشی ترس در بارش
رود جنون در گردش ، پر آب
مواج و خروشان در جوشش
بوته ی احساس چه گناهی دارد ..؟
خاک رویش گه چرا اینقدر سست ؟
می اید
می شکند
میمیراند
همه را
هر انچه از تبار خواستن بود
می بالد
و من چه خرد و حقیر
ترک بر میدارم پشت پلک خسته ی صبح
کاش
نفس گرم نسیم
رنگ زیستن بزند هویت گمگشته ی درد مرا
کاش
ریشه هایم هنوز باشند بی رنگ طوسی خون
من دچارم به کدامین تردید
ماه نباشد
خورشید هست
هر چه باشد نور هست
زیستن کمی هم با خود درد دارد
/ 0 نظر / 16 بازدید