27

گاه گاهی لب این پنچره ی باز هنوز
می توان منتظرِ رد شدنِ خاطره بود
و همه دنیای منِ ساده دل
این رویا ست
که سرآسیمه
قدم های تو را بشمارم
تا تو اِیستاده، نگاهم بکنی با لبخند
و بدانی...
که در آن لحظه چه حالی دارم
حال من مانده ام و حسرت عشقی خاموش
هیچ راهِ تو بدین کوچه نمی افتد باز...؟
کاش بشود زمان را به عقب برگردانم
تا بنشینم لب ان پنجره باز
من آن پنجره را می خواهم..
تا که به فریاد گویم...
که... تو را می خواهم...که ... تو را میخواهم
و به شوقت نفسی تازه کند، فردایم
آه...
آه...
اگرت باز رهگذر این کوچه ی من باشی ......................................

/ 0 نظر / 10 بازدید