37

حالا که باور کرده ای مرا
حالا که می ایی
بگو تا من هم بگویم از ان و از این شبهای همیشه ادینه
به وقت رفتن ات
به حال کنون امدن ات
ساعت خسته از نگاهم بود
شرم داشت و خجالت عرق سردی بر تن اش جاری
نفس هم برای بر امدن دقیقه می شناسد
ثانیه را محتاجم
شادی ان لبخند تو باز
در دیده ی من رو به هویداییست
زیبا بودی و هستی و باز خواهی ماند
بردار قدمی
فاصله را باز بکاهش همت کن
و من منتظر را دلخوش
سظح هوشیاری من اندکی کم شده از تیک ثانیه پیشین است
بیا .. سوی نگاهم را تو بدزد
ببر به انجا که می خواهی
بزار باز این حیرانی نگاه بر دیده ی تو مجنون وار به شیدایی من کند اعتراف
رایحه ی نیک تن ات را
به همین نسیم ملایم بسپار
بگذار دل بعد یک تنفس عمیق
برود فرو به خلسه ی حیرانی امدنت
بیا اغوش من اشفته هنوز گشوده باز است
محتاج گرمای دلی هستم بر حس پوست تنم
نبض
خشک شده باز رگ سرد تنم .. یخ زده ...
به کجا .. به چه .. من به تپش ان محتاجم هنوز
من هنوز از ان غم پارینه ها
از ان اسان تر از امدنت .. رفتنها
دلتنگ و پریشان
مضظرب و پر از تشویش ام ...؟!!
در خلا ذهن به تقلا مشغولم
شاید بر تن خشکیده ی این لب
رطوبت بسیار یک بوسه ی گرم
مرا برگرداند
برگرداند به اوج یک هوشیاری قبل از رویداد این حکایتهای گفته ی طولانی
رفتن و امدنت ..
همان یک تیک ثانیه.. قبل از دیدن تو
همان دنیای بی تو و بعد تماما با تو
که شدم گیج در این حادثه ی مبهم سرگردانی
غرق شده ی رویای تو ام
مدهوش .. گرفتار کرده خود را در سکوت
منتظر اهنگ قدمهای تو ام
هر چه هست
باز عادت باید بکنم به دلواپس بودن
حالا که می ایی
حالا که باور کرده ای مرا
به انتظار
حالا
مبراکن مرا !
از این حال... از این دنیایِ بی تو بودن ام
پر کن خلا ذهن مرا
بر گردان سوی نگاه ام را
ببخش به باور من که می ایی

/ 0 نظر / 4 بازدید