37

حالا که باور کرده ای مرا
حالا که می ایی
ببین مرا
به شوق سلام تو می گشایم در
هزاران حرف نگفته ی این سالیان را
نگفته هم می شود خواند
از پشت همین شیشه ی دلتنگی چشم
خیره ام
به یک راه کم گذر
کی گذر بر این ره تو خواهی کرد
زمان چه طولانی
انتظار سخت
و سکوت سنگین و تماشایی شده است
هر چه هست
قدرتی شده و جاری بر این قلم گردیده
به تن پوش نوشته ها رفو هزاران بار در سکوت زده ام
بیا دفتر ها را ببین
همه اغشته ... سیه از این واژه ها شده اند
تو نیستی و من با خود
گفتگو با این همدمان خاموش را
این عتاصر موجود این زندگی
در بیداری و خواب
به تجربه اغاز کرده ام
کِی باز ان فردا می شود ...؟
انجا که روزهای شب نمای سیاه دلم
به ابی اسمانی دلت می کند پیوند
می زند لبخند
حالا که می ایی
حالا که باور کرده ای مرا
من را در من باور کن
بشکن این پریشانی را به یک سلام
ببخش شوق دیدنی را که برون کند این خستگی را
می زنی در را ....؟

/ 0 نظر / 17 بازدید