30

حالا که باور کرده ای مرا
حالا که می ایی
بیا تا شاد باشم باز
عشق بورزم... بورزی بدون انتظار
سکوت باشد میان من و تو این اغوشهای باز
نه حرف و نه سخنی
بیا
بهشت اینجاست
بیا
احساس گناهی نکنیم
اشتباه نیست
قاضی درون را ننگر .. سنگدل است هنوز با من و تو
با ما
ایمان دارم من
ببین از گوشه ی چشم من قطره اشکی گرم روان است
بیا
حالمان را باور بکنیم
دنیای خیال را به واقعیت پیوندی بدهیم
وقت تنگ است
سحر نزدیک است
حال من در قفس دهان به زنجیر است
کلیدی اور
زندانبان
دل بسوزان .. بگذار نماز به اول وقت بخوانم من بر معشوقم
راه بر من یک شب باز کن
اخر ز چه رو محروم ام کرده ای از دیدن ان لغزنده شبنم صبحگاهی بر غنچه ی دلش ...؟
بگذار
او هم
به تیر نگاهش
کند اهوی دلم را باز شکار
اینگونه شاید من نیز دلشاد شوم به دیدن اش
من با همه غرورم
با تمام وجودم
فرمانبر ام بر عشق
بنگر که ماه نیز راضی به عذابم نیست بیش از این
بگذار
اغشته شود تنم
به بارش ان باران فروریخته از رخ یار
شاید اینگونه کمی هیزم گر گرفته از اتش عشقش تر شود و کم بسوزاند مرا
ای زندانبان
منصف باش با من و او
تو نیز هیزم منه بر کومه ی پر از اتش این دل خسته ی من
دیوانه ی عشق سزاوار جفا نیست
هست ....؟
زندانبان
مگر تو همان خدا نیستی ... هستی
اگر باز هزار بار دیگر کنم دعا بر ان درگاهت
فایده ای هست مرا ...؟
یک بوسه ... یک لبخند ... یک لحظه دیدن یار
از برایم میکنی ممکن ...؟
من سر فرود می اورم بر تو
سجده کردم
سر بر نخواهم داشت
تا تو گویی
که معشوق ام همین جاست
حالا که می ایی
حالا که باور کرده ای مرا
تو نیز بگو با ان خدا
که دیگر کم کند مشکل این راه را
بر تو و بر من
بر ما
بیا ... من به سجده ام .. بیا ... منتظرم

/ 0 نظر / 12 بازدید