56

باور من
این روزها چه کم باور شده است
از عشق گفتم
و کس اعتقادی نداشت
اه
چه شده ما را
گم شده ایم در این شهر شلوغ
در این خیابانهای بی انتها
خیره ی هر لحظه ای چشم کسی
و او در خاطر خود گم شده است
و من
گمشده ی دیگر خود را می جوییم
بسان تو
چراغها همه روشن
دلها همه تیره
شب
نقاب سیاهی بر چشم
من
تو
حس گمشده ی ماهیگیر
در دریای مواج را فهمیدن چه سود ...؟
اه
چه ساده این روزها در هم نابود می شویم
تو هم بگو
از این غم غریب
که هر لحظه می گیرد تو را سراغ
بیا دریایی بشویم
چیره شویم بر این صخره های تیره ی دم غروب
خوشه دل بچینیم به یاد
و براریم این راز را از نهان
که زیستن این روزها درد دارد
رنج بسی ساده است و بی اسرار
شادی را بر هم کنیم اشکار
پس بس کنیم این جستن را
این زیبایی دیدن را
این خیره بر هم شدن ها را
سکوت کنیم
هر چند شنیدن صدای دل دلنشین باشد
دهان به خنده ی کودکانه بگشاییم
که بسی بیش از زندگی مرگ است
و هماره به رشته نخی لطیف ما رادر چنگ است
بیایید بگذاریم
که قلبمان به فریبی شود مسرور
به چشمان
رویایی شیرین کنیم جاری
و زمانی طولانی
بیارامیم در این سایه این روان هماره مسرور
می شود باز اینگونه
یا که بگوییم واقعیت این است
که ان غریبی که ما دیدیم
همان خاطره ی لحظه ایست که دمی
به یک دیدن
ما ز او به خاطر داریم
و لیکن
گهی نیز باید این را نقض کرد
.
.
.

/ 0 نظر / 15 بازدید